لاك تغار و كاسۀ چوبين،نزارى گويد: بيت شيوۀ مستان چالاك است هين بر كف مانه لبالب لاك مى و بسحاق گويد: بيت بالشم دادند در لاك فلك شد مگس ران سر خوانم ملك و چيزى زبون و ضايع كه لكات نيز خوانند،سوزنى گويد: بيت هر يكى همچو سگ لاك دوان از پس بوى آفت نقل و هلاك قدح و مرگ سبوى و حيوان بحرى معروف كه لاك پشت گويند،يعنى سنگ پشت،سنايى گويد: بيت لاك كژدم به پشت خويش گرفت بعد از ان راه بحر پيش گرفت و رنگى بغايت سرخ كه رنگرزان و نقاشان بكار برند،و آن در اصل شبنمى است كه بر درخت كنار و ديگر اشجار منجمد مىشود،آنرا بكوبند و بپزند و از آن رنگ سرخ حاصل شود كه زود زايل نشود،و به نخالۀ آن دستۀ كارد و شمشير محكم كنند،و آن را نيز لاك گويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1274) 
بر وزن خاك به معنى طغار و كاسه و كاسه چوبين باشد و لاكپشت و كاسهپشت را نيز گويند و نام رنگى است مشهور كه در هندوستان به هم مىرسد و بدان چيزها رنگ كنند و آن شبنمى باشد كه بر شاخهاى درخت كنار و درختهاى ديگر نشيند و منجمد گردد و آن را بگيرند و بكوبند و بپزند از آن رنگ سرخى حاصل گردد كه مصوران و نقاشان هم كار كنند و غازه زنان را نيز از آن سازند و نخاله آن مانند صمغ باشد و بدان كارد و شمشير و خنجر و امثال آن را در دسته محكم كنند و به كارهاى ديگر نيز مىآيد و هر چيز ضايع و زبون را نيز مىگويند و در عربى به معنى خاييدن و جاويدن باشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص818) 
- همان لك - مضموم - كه بدان هر چيز رنگ كنند و سرخى زنان را از آن گيرند. عنصرى گويد: بيت همى گفت و پيچيد بر خشك خاك ز خون دلش خاك همرنگ لاك و بمعنى طغار و ظرف چوبين نيز آمده [4]. مثالش احمد اطعمه گويد: شعر مالشم دادند در لاك فلك شد مگس ران سر خوانم ملك و در فرهنگ بمعنى چيزى ضايع و زبون نيز (1)يعنى: پوربهاى جامى. (2)لامه. و در برهان بمعنى نام پدر نوح پيغمبر (لامخ) نيز هست. (3)و نيز بمعنى لك - خرچال - ليكك است. (4)لاوك. آورده [2] و باين بيت سوزنى تمسك نموده : بيت هر يكى همچو سگ لاك دوان از پى بوى آفت نقل و هلاك قدح و مرگ سبوى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1272) 
چهار معنى دارد اوّل طغار و كاسه چوبين باشد حكيم سوزنى كفته همه بلا كك كهناك در دهد سيكى بلب مزخرف كوى و ببوس نوشكوار حكيم نزارى قهستانى كفته شيوه مستان چالكست بين بر كف ما نه لبالب لاك مى دويم لاكپشت را كويند حكيم سنائى كفته لاك كژدم به پشت خويش كرفت بعد از آن راه بحر پيش كرفت سيم داروئى باشد و آن شبنمى است كه بسبب برودت هوا بر شاخ درخت كنار و چند درخت ديكر كه مخصوص ملك هندوستان است منجمد كردد و آن را كوفته بپزند و از آن رنك سرخى حاصل شود كه جامها بدان رنك كنند و رنك آن قرارى باشد بشستن زايل نشود و مصوّران و نقاشان در تصوير نقاشى بكار برند و بنخاله و سفل آن خنجر و شمشير و كارد و امثال آن را در دسته محكم كنند و جز اين در بسيار جا بكار آيد چنانكه از غابت اشتهار زياده بر اين محتاج بشرح نيست و آن را لك و لكا نيز كويند حكيم سنائى كفته زين سپس عكس خون ز كره خاك آسمان را كند بسرخى لاك ابو الفرج كفته سرخ زايد ز شهد امن تو موم ررد رويد ز كان خوف تو لاك چهارم چيزى زبون و ضايع را كويند و آن را نيز لكات خوانند حكيم سوزنى كفته هر يكى همچو سك لاك دوان از پس بوى آفت نقل و هلاك قدح و مرك سبوى و در عربى بمعنى جاويدن و خائيدن آمده است 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص654) 
(اسم) تغار چوبين كه آرد در آن سرشند. نقير. تغار. كاسه و كاسۀ چوبين. لاوَك. ظرف چوبى. ←ه. م. ¦¦جلد خزفى بعض جانوران. ذَبل سنگپشت. كاسۀ پشتِ لاكپشت. ¦¦توسعاً لاكپشت. سنگپشت. كاسهپشت. كشف. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(اسم) نام رنگى است سرخ كه بدان چيزها رنگ كنند و آن صمغى باشد كه بر شاخهاى درخت كنار و درختهاى ديگر نشيند و منجمد گردد آن را بگيرند و بكوبند و بپزند از آن رنگ سرخى حاصل گردد كه جامهها را بدان رنگ كنند و رنگ آن ثابت است و به شستن زايل نگردد. نخالۀ آن مانند صمغ باشد و بدان كارد و شمشير و خنجر و امثال آن را در دسته محكم كنند و به كارهاى ديگر نيز مىآيد. ¦¦مادهاى كه براى چسباندن و محكم كردن در پاكتها و چيزهاى ديگرى به كار مىرود. ¦¦مايع سرخرنگى كه زنان امروزه ناخن بدان اندايند بدلِ حنّا. ¦¦مايعى سفيد رنگ براى پوشاندن كلمه يا كلمههايى كه غلط ماشين و يا نوشته شده و يا زايد است. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(عربی حرف ربط) مخفف لكن. ← ه. م. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2487) 
[اسم][فارسی]رنگى سرخ كه از هندوستان آورند و آن شبنمى است كه بر شاخههاى بعضى درختها از قبيل درخت كنار منجمد گردد و آن را گرفته و كوفته بپزند رنگ سرخى حاصل گردد و در نقاشى بكار برند و غازه از آن سازند و نخالۀ آن مانند صمغ باشد كه دستۀ كمارد و خنجر و جز آن را بدان محكم كنند و سر بستهها را بدان مهر كنند.و نيز لاك:طغار كاسه.و طغارى كه در آن گچ مىسازند.و كاسۀ چوبين.و ناوه.و لاكپشت. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[صفت][فارسی]بد و فاسد و بىفايده. و خراب و ويران و ضايع. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج4 , ص2936) 
همه رنگى باشد سرخ كه نقّاشان بكار دارند.عنصرى گفت: همى گفت و پيچيد بر خشك خاك #ز خونِ دلش خاك همرنگ لاك. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص90) 
رنگ را گويند كه از آن رنگ هر چيزى سرخ كنند.عنصرى گفته است: همى گفت و پيچيد بر خشك خاك#ز خون دلش خاك هم رنگ لاك 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص187) 